صفحه اصلی
پست الکترونیک
lvlohammad_azad@yahoo.com

----------------------------

آرشیو
مرداد 83

----------------------------

دوستان


----------------------------

© 2004 http://avayekhofteyedel.persianblog.ir

٦ خرداد ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ

دوست من ، وبلاگ من

من یه عذرخواهی به تو بدهکارم

بابت اینهمه بی معرفتی که حق تو نبوده

ولی میدونی چیه ؟

سکوت       یا از سر خوشی و بیخیالیه

                 یا از سر غـــم و  گر فتــــاریه

هر کس ندونه تو که خوب میدونی

من هیچ وقت خوش و بیخیال نبودم....

پس امید وارم من رو ببخشی دوست من.



۳ خرداد ۱۳۸۸ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ

3 خرداد ...

٣ خرداد ...

روز خرمشهر، روز خونین شهر ...

روز شهری که دیگر هیچوقت خرم نشد

روز عملیات بیت المقدس

روز مسجد جامع خرمشهر، سنگر و معراج

و ساعت ١۴،‌ ساعتی که اوج افتخار بود و عزت

ساعتی که پرچم سه رنگ ایران از مناره های مسجد جامع بعد از ٣۵ روز رشادت و

شهادت بچه های با غیرت ما به احتزاز در اومد.

بچه هایی که دلی به وسعت دریا و روحی به بزرگی آسمون داشتن، بچه های که

دغدغه هاشون خاک ایران بود و ناموس وطن.

واقعا چقدر فرق باید باشه بین نسل دوم و نسل سوم ما ...

نمیدونم اگر الان ما توی شرایط اون موقع قرار بگیریم این بچه فشنهای ما که  دست 

پرورده مد  و مدرنیته به سبک جهان سوم هستن چقدر با اون بچه ها قابل قیاس

 هستن ... !!!

 

پ.ن : هیچ وقت منکر استعدادها و استثناء ها نیستم و هنوز ایران ما از جوونای سخت کوش و فهیم و دلسوز خالی نشده ولی حیف و صد حیف که دیگه این بچه ها دارن به زمره ما بقی اقلیت ها توی این کشور اضافه میشن .



٥ آبان ۱۳۸٦ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ

گذری در ز ، م ، ا ، ن

ساعت  14:20

از ماشین خطی بهارستان دانشگاه پیاده میشم .

ساعت 14:30

این اولین شنبه ای هست که اومدم دانشگاه اصلا نمیدونم از بچه ها کسی این ساعت تو محوطه هست یا نه ...

یه چرخی میزنم شماره کلاس 2005 ، انتقال حرارت ، فلاح ...

اسمش برام عذاب آوره وقتی یادم میوفته ترم پیش با 5 انداختم و سر لج و لجبازی نداد 9 و من مشروط شدم ....

کسی نیست ....

ساعت ۱۴:۳۵

چشمم به سایت دانشگاه میوفته بی اختیار میرم تو ،‌ محمدی مسئول سایت تا میبینتم میگه:

اااااه پهلوون سرت چی شده ؟!؟

هر چی بهش میگم که تصادف کردم گیر داده که با کی دعوا کردی !

میشینم پشت یکی از اون سیستمهای خفن سایت که با سزعت ما فوق نور کار میکنه ...

فقط گوگل رو باز میکنه !

یه دفعه یادم به آوای خفته دل میوفته که خیلی وقته خفته به سر میبره ...

پرشین و باز میکنم ، خوشبختانه پسوردش یادم مونده !

خیلی وقته بهش سر نزدم ... بی معرفتی من رو هیچ دلیلی نمیتونه توجیه کنه ...

اومدم اینجا که بهت بگم :

دلم برات تنگ شده

دلم برای همه ای کسانی که که از طریق تو باهاشون آشنا شدم تنگ شده

دلم برای اون روزا و شبایی که همه فکر و ذکرم با تو بود تنگ شده

این زمان چه بازیهایی با آدم که نمیکنه ، چه تغییراتی که ایجاد نمیکنه و همه ما مشمول این نظام طبیعت هستیم که با زمان تغییر کنیم ...

خیلی دوست دارم بیشتر بهت سر بزنم و مثل قدیم بیشتر باهات درد دل کنم خیلی ...

پ.ن : ار دل نرود هر آنگه از دیده رود ... فقط بعضی هاشون میرن ....



٢٦ فروردین ۱۳۸٦ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ

ت ق د ی ر . . .

شاید ما

عروسکهای کوکی

یک تقدیر بوده ایم !

۱۹:۰۵                       خیابان دولت ـ محسنیان

پ.ن ::: خوشبختانه یا متاسفانه اش رو نمیدونم ولی هنوز دارم نفس میکشم ...



۱۱ فروردین ۱۳۸٦ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ

. . .

هی ...!

هی ........!

هی پسر ......!

زنده ای .............؟



۱۸ تیر ۱۳۸٥ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ

تنهايی و سکوت ...

روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد . گفت:

ـ خواهش ميکنم ... بيا و مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت :

ـ دلم ميخواهد ٬ ولی خيلی وقت ندارم . بايد دوستانی را پيدا کنم و بسيار چيز هاست که بايد بشناسم .

روباه گفت :

ـ فقط چيزهايی که را که اهلی می کنی می توانی بشناسی .آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند . همه چيز را ساخته و آماده از فزوشنده میخرند .ولی چون کسی نيست که دوست بفروشد آدمها ديگر دوستی ندارند .

تو اگر دوست ميخواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت :

ـ چه کار بايد بکنم ؟

روباه جواب داد :

ـبايد خيلی حوصله کنی . اول کمی دور از من روی علفها مينشينی .من از زير چشم به تو نگاه ميکنم و تو هيچ نميگويی .زبان سر چشمه سوء تفاهم هاست . اما تو هر روز کمی نزديکتر ميشوی ...

(( مثلا اگر در ساعت ۴ بعد از ظهر بيايی من از ساعت ۳ به بعد حس ميکنم که خوشبختم ))

                                                                                                 شازده کوچولو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خيلی وقته که حرفهای دلم رو مکتوب نکردم ...

بعضی اوقات دلت ميخواد فرياد بزنی ....

انقدر بلند فرياد بزنی که صدات حتی به فرشته های توی آسمون هفتم خدا هم برسه ...

ولی بعضی وقتا دلت ميخواد سکوت کنی طوری که حتی خودت هم صدای دلت رو نشنوی ...

و چقدر فضای سکوت سنگينه ...

و اين سکوت و تنهايی چه ارمغانهايی برای انسان در دل خودش نهفته داره !

ميدونی بعضی وقتا که تو تنهاييم تو فکر ميرم ٬ ميبينم ما آدما مثل کرمهای  ابريشمی هستيم که روی برگ سبز درختای گيلاس و گردو و توت زندگی ميکنيم ...

بعضی از ما راضی و قانع به اين طراوت و سر سبزی و بعضی ديگه نه ..

اما چی ميشه ؟ اونايی که قانع نيستن چيکار ميکنن ؟

آره ! شروع ميکنن به تنيدن تار به دور خودشون ٬ شروع ميکنن به بستن پيله به دور خودشون و ميرن تو دنيای تنهايشون ...

دنيايی که توش برای مدتی زندگی ميکنن ...

نفس ميکشن ....

با خودشون حرف ميزنن ...

برای خودشون شعر ميخونن ...

يا حتی تو تنهايشون عاشق ميشن ...

ولی بعد از تحمل همه اون تنهايی ها ديگه يه کرم ابريشم نيستن !

اونا ديگه پروانه شدن ٬ پروانه ای که جاش روی برگ درختای گيلاس و گردو و  توت نيست ٬ بلکه جاش روی تمام گلهای زيبای خداست ...

پس خوشبحال اونهايی که از تنهايی هراسی ندارن و ميخوان که پروانه بشن ...



٢٩ اسفند ۱۳۸٤ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ

خونه تکونی ...

بيار ...

ببر ...

بشور ...

بساب ...

خبريه ؟

آره بابا عيد داره مياد مگه خوابی تو ...

عيد ... ؟!؟

کی ؟ کجا ؟ کو ؟

يه سال گذشت ...

به بابا خوابی مگه تو ... ؟!؟

يه سال رفت ... !

يه سال بزرگ شدی ... !

يه برگ از دفتر عمرت ورق خورد ...

...................................................

بله ۸۴ با همه خوبی و بديهاش داره ميره و ۸۵ مياد ...

اعداد و ارقام مهم نيست اين ماهيت ما و بودن ماست و مهمتر از همه چطور بودن و چطور زيستن ما هست که به اين اعداد و ارقام رنگ و معنی ميده .

اميد وارم سال نو با همه فراز و نشيب هایی که ميدونم برای همه تو راه داره سالی باشه که توش لبخندمون به شادی و اشکمون از سر شوق باشه.

                                                                    سال  NO  مبارک



٢۸ بهمن ۱۳۸٤ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ

روزنه ...

هوا ابر

ابر هايی که از شدت خشم آسمون سر تو هم کردن و دوست دارن غرش کنن و خون به پا کنن ...

وسط اينهمه سياهی و گرفتگی که آدم رو ياد همه مشکلاتش ميندازه يکدفعه يه روزنه کوچیک باز ميشه و تشعشعات خورشيد با سرعت هر چه تمام تر از اين روزنه خودشون رو به اينطرف ابر ها ميرسونن ...

صحنه قشنگی ميشه ... و من رو ياد اميد ٬ اميد به محبت ايزد ميندازه و يکم تسکينم ميده .

چقدر دير ميام ...چقدر زود ميرم ... بر ميگردم و به پشت سرم نگاه ميکنم و دوست دارم از يک ماه و ۳ روزی بگم که ننوشتم ...

امتحان ٬ استرس ٬ بی خوابی٬  درس٬ ديناميک ٬ رياضی مهندسی ٬ محرم ٬ تاسوعا ٬ عاشورا ٬ نذر ٬ دمام ٬ برنامه ٬ غار ٬ کوه ٬ درياچه٬ ثبت نام ٬ انتخاب واحد ٬ استرس ٬ انتظار ٬ ۱۰ ٬ کوه ٬ برف ٬ يخ٬ پلنگ چال ٬ عصر جمعه و دل گرفته !

گزيده ای از فعاليت يک ماه و سه روزه من ... بگذريم

از توی همه اينا قسمت خوشش رو ميگم که يه برنامه دو روزه غار نوردی بود که با غار خال نخجير در ۷-۸ کيلومتری شهر دليجان شروع شد ...  غار نميشه گفت بهش ...بهشت زير زمين بگم بهتره ... عروس غار های خاور ميانه که از ۷۲ گونه آهکی دنيا ۶۸ گونه رو داراست و واقعا اونجا شگفت ميمونی از قدرت پروردگار  .

متاسفانه به دليل مسائل زيست محيطی و قدمت تاريخی غار براش درب گذاشتن و از ورود عموم جلو گيری ميشه که خوب با هزار ترفند تونتستيم داخل بريم ولی برای مدت زمان کوتاهی ...

و غار دوم غار کهک که در فی ما بين آسمان و زمين و در بين کوهها و دشتهای اون منطقه قرار داره و بعد از حدود ۱۰۰ متر کوهنوردی متوجه يه حفره رو زمين ميشيد که مثل دهانه چاه ميمونه و بايد با طناب ارتفاعی حدود ۱۰ متر رو فرود بيای و بعد در ابتدای سالن اصلی غار قرار بگيری ... جای بسيار مهيجی بود برای من .

و در پايان برنامه شب رو در کنار درياچه ای که در پشت سد اون منطقه ايجاد شده بود چادر زديم و شب رو صبح کرديم ...

بعد از اونهمه استرس امتحان و عزاداری محرم خيلی آرام آرامش بخش بود ... جای همه دوستان خالی ... اميد وارم اين فرصت برای شما هم پيش بياد که در دل طبيعت بريد و از اين نعمات خداوند استفاده کنيد .

 



٢٥ دی ۱۳۸٤ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ

رفاقت ٬ سياست٬ صداقت ! ! !

خامی و ساده دلی شيوه جانبازان نيست  ...

طبق معمول که دلم ميگيره ميرم سراغ حافظ ...

سلام نکرده جوابم و ميده ! ! !

خامی و ساده دلی شيوه جانبازان نيست ...

جانبازی ؟

پاکبازی ؟

خوب باش ولی شيوه پاکبازی  خام بودن و ساده بودن نيست ....

به نظرت توی قرن ۲۱ صداقت چقدر ارزش داره ؟

شايد بگی هيچی  ...

شايد بگی يکم ....

شايد بگی بستگی داره ...

شايد بگی صداقت تو هر زمانی با ارزشه ...

حالا کذشته از همه اينها اگه توی  زندگی شيوه فرزند آدم و به سبک هابيل رو انتخاب کردی و صداقت رو سر مشق زندگيت کردی به نظرت چند درصد ( ٪ ) از کسانی که باهاشون سر و کار داری جنبه شنيدن حقيقت رو دارن ؟

نميخوام بهش يه درصد معلوم رو اختصاص بدم ولی خيلی کمن ... خيلی

توی دنيای ما اگه کسی باهامون بد تا کرد ٬ اگه سرمون کلاه گذاشت ٬ اگه پدر سوخته بازی در آورد ميگيم اوه اوه اوه بايد مواظب اين باشيم ... يه جورايی هواشو داشته باشیم ... چميدونم بهش باج بديم تا پرش به پرمون نگيره ...

ولی اگه کسی باهامون خوب بود ٬ کاری داشتيم بی هيچ چشم داشتی انجام داد ٬باهامون صادقانه رفتار کرد ميگيم اِ اِ اِ اين عجب خره خوبيه بهتره تا جای که ميشه بشينيم روشو ازش سواری بگيريم ...

و اينجاست که ديگه صدای خواجه شيراز هم در مياد و ميگه :

خامی و ساده دلی شيوه جانبازان نيست ...

بله ... رفاقت با صداقت قطعا چيزه بدی نيست ولی رفاقت با سياست مطمعنا بهتر خواهد بود . چون سياست همچون شمشير دو لبه برانی هست که يکی برای مقاصد خوب بکار ميره و يکی برای موارد بد ...

سياست در رفاقت و رفتار های اجتماعی نه تنها بد نيست بلکه اکثر مواقع موجب جلو گيری از بروز  ناراحتی ها و مشکلات و سوء تفاهمات روزمره ميشه ...

پس خوشا به حال اون کسانی که رفاقتشون عينه سايستشون و سياستشون عينه رفاقتشونه !!!

اين ديد و تجربه ای بود که در سن ۲۱ سالگی از زيستن در جامعه ايران قرن ۲۱ بدست اوردم در رابطه با  ابراز  عنصر صداقتی که در وجودم هست و فکر ميکنم اين مطلب به راحتی برای خيلی از افراد قابل تعميم باشه .

 



۳ دی ۱۳۸٤ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ

 

من درد ترا ز دست آسان ندهم

                                   دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار  دردی  دارم

                                   کان  درد  بصد  هزار  درمان  ندهم

۳ دی ٬ روز عيد پاک ٬

سالروز ولادت عيسی بن مريم و سالروز تولد کسی که مثل هيچ کس نبود برای من و يادش هميشه در ذهنم ميمونه .

يادته ؟

هميشه به شوخی ميگفتی :

روز تولد من همه دنيا جشن ميگيرن و شادن و  همه جا جشن و سروره ... تولدت مبارک بيژن  .

* چه بارونی ميزد ديشب ... چه لذتی داره با صدای بارونی که به پنجره اطاقت ميخوره بخوابی و با صدای غرش آسمون از خواب بيدار شی .

* اگه قرار نبود مهندس بشم حتما قصاب ميشدم !

* حرف دل :

و خداوند جذابترين و منفورترين آفریده های  خود از لحاظ صورت و سيرت را در بين زنان آفريد و هوسران ترين آنان را در بين مردان خلق کرد .

( محمّد الفصاحه باب يک و نيم )

 

هر روز دلم در غم تو زار تر است

                                 وز من دل بيرحم تو بيزار تر است

بگذاشتيم ٬ غم تو نگذاشت مرا

                                 حقّا که غمت از تو وفادار تر است

 



٢۳ آذر ۱۳۸٤ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ

همه تو ...

 

گفتم دل و دين بر سر کارت کردم

هر چيز که داشتم نثارت کردم

گفتم دل و دين بر سر کارت کردم

هر چيز که داشتم نثارت کردم

گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟!؟

آن من بودم که بی قرارت کردم ...

آن من بودم که بی قرارت کردم ........

آن من بودم که بی قرارت کردم ............

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟

فرزند و عيال و خانمان را چه کند ؟

ديوانه کنی هر دو جهانش بدهی ...

ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟

ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟

ای در دل من ميل و تمنا همه تو

واندر سر من مايه سودا همه تو

هر چند به روی کار در مينگرم

امروز همه توی و فردا همه تو

 

 

آخرين غزل رومی       The Last Sonnet Of RUMI

       مولانا جلال الدين محمد بلخی ملقب به رومی

 

وقتی خيلی خسته ميشم و به اميد لحظه ای آرامش و فرار سر روی زمين ميذارم خوابم نميبره ... ميگن کور خواب شدی !

وقتی خيلی حرف برای گفتن دارم و نميتونم از زندانشون رهاشون کنم ٬ نه که نخوام٬ نشه  !

ميگم کور بيان شدم !

* ديشب برات دلم تنگ شد ... تو ماشين نشسته بودم و همين آهنگ رو گوش ميدادم ياد اون موقع ها ميفتم  که تنها ميشستی و برای خودت يه جای ديگه سير و سلوک ميکردی ...

ای تير غمت را دل عشاق نشانه

 ديگه انقدر بزرگ شدم که هر وقت  اشک بريزم از غيرت مردونگيم باشه نه از دل تنگی بچه گانم ...

 

 



۱٧ آبان ۱۳۸٤ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ

اشکی در گذرگاه تاريخ ...

از همان روزی که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل ٬

از همان روزی که فرزندان (( آدم )) ٬

زهر تلخ دشمنی در خونشان  جوشيد

آدميّت مرد !

گرچه (( آدم )) زنده بود .

صحبت از پژمردن يک برگ نيست .

وای ! جنگل را بيابان ميکنند .

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند !

هيچ حيوانی به حيوانی نميدارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند !

 

از جلوی درب مغارزه نون فانتزی فروشی رد ميشدم که يه صدا جهت نگاهم رو به سمت داخل مغازه جلب کرد .

پسر جوونی که ظاهرا فروشنده بود پير مرد متشخصی رو داشت از مغازه بيرون ميانداخت ... مدام به سينه اش ميزد و به عقب هولش ميداد . با هر ضربه پير مرد چند قدمی به عقب اومد تا اينکه به ورودی مغازه رسيد پشت سرش ۲-۳ تا پله بود ...

فاصله من بيشتر از اون ود که بتونم بگيرمش ولی با آخرين ضربه که پسر به تخت سينه اش زد از بالای پله ها به پشت پرت شد روی زمين ...

يک لحظه گفتم ملک الموت بر پير مرد  ظاهر شده ...

همه مردم يا نگاه ميکردن يا بدون توجه رد ميشدن ....سياوش دويد و پيرمرد رو بلند کرد و منم داخل مغازه رفتم و از مغازه دار دليل رفتارش رو خواستم و تنها با کلمه به تو هيچ ربطی نداره مواجه شدم ...

خوشبختانه در چند قدمی اين مغازه کلانتری بود ٬ دست پيرمرد رو گرفتم و با اينکه گيج بود و بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شده بود نميتونست راه بره بردمش داخل کلانتری و اونجا متوجه شدم که بعد از اينکه پرمرد برای خواسته  بفهمه نونی که ميخواد خريداری کنه نرم هستش يا نه دست به نون زده و مغازه دار با کاتری که نون رو پاره ميکرده به نوک انگشت پيرمرد زده و بعد مشاجره شروع شده ...

رئيس کلانتری تا شرح ما وقع رو شنيد سريع يه مامور با من فرستاد تا مغازه دار رو بياريم ٬ زمانی که داشتيم ميرفتيم از کلانتری بيرون رئيس کلانتری داشت پيراهنش رو عوض ميکرد ٬ وقی که مغازه دار رو آورديم داشت با لباس ورزشی تو حياط کلانتری ورزش ميکرد .

بهش گفت : مردک خجالت نميکشی اين پير مرد هم سن پدر تو هست بعد اينطور ميزنيش ؟

فروشنده  که تصور کرد رئيس کلانتری هم مثل من يه فرد عادی هست  برگشت گفت : درست صحبت کن ...

آقا گفتن اين جمله  همانا و کتک خوردن اونهم از نوع نظامی همان ...

خلاصه بعد از اينکه حسابی گوش ماليش دادن شکايت نامه تنظيم شد و اظهارات شهود که من و سياوش و يه پيرمرد ديگه بود ثبت شد ... ولی بازم دلم رضا نشد که بره دادسرا و براش پرونده درست بشه ... صاحب اصلی مغازه اومده بود و مدام خواهش ميکرد و ميگفت برادرش چند روزيه فوت کرده و هنوز چهلمش نشده .... ولی توی چشم من بقدری اين عمل قبيح بود که نميتونسم حرفی بزنم ولی بالاخره به خاطر دل اون مادر داغ داری که شنيدن اين موضوع آتيش دلش رو دو چندان ميکرد بعد از ۱۰ دقيقه که آتيش همه فروکش کرد با پير مرد صحبت کردم و صاحب مغازه اون پسر رو آورد و به پای پيرمرد انداخت و نتيجه اين شد که پير مرد رو ببرن بيمارستان و بعد از اينکه از سلامت کاملش يقين حاصل کردن  رضايت بده .

ولی چرا ؟

چرا بايد اينقدر جوونهای کشور ما بی فرهنگ باشن ٬ بی ادب باشن که ما شاهد اين جور مسائل باشيم . که اين يکی از هزار هستش . مردم ما ٬ مردم بی فرهنگی شدن . گرگ صفت شدن و جز دريدن و تصاحب کردن  کار ديگه ای انجام نميدن . ماديات سايه بر تمام روابط انداخته و انسانيّت رو هم حتی خريده و آدميّت رو هم حتی خريده ... البته هميشه و همه جا استثناء هست و من مطلقا منکر اين استثنا ها نميشم ولی متاسفانه در قياس با جمعيت ۷۰ ميليونی ايران کمتر از اونی هست که فکر ميکنيم ...

يکی از دوستان ميگفت ما اينگونه نبوديم ٬ اينطور شديم ٬ درست بعد از حمله اعراب ... ولی مگر نه اينکه اعراب مصر ٬ يک کشور افريقايی رو طوری فتح کردن که حتی زبان اصلی اين کشور عربی شد ؟ پس چرا مردم مصر ٬کشور مصر ٬ ملت مصر دچار اينهمه انحطاط فرهنگی نشد ... اعتقاد من اين هست که ما ۱۰۰ ٪ زمينه اين رفتار رو در اکثريت داشتيم .... اين قصه سر دراز داره دوستان منم نميخوام زياده گويی کنم فقط اميد وارم روزی برسه که همه انسانها به سر منزل مقصود برسن و ظلم و جور و نا برابری و بی عدالتی همونطور که در همه اديان نويد داده شده محقق بشه .

پ.ن ::: کوه ها از سر تا کمر سفيد پوش شدن و خوراک همه کسانی که عشق کوه نوردی زمستونه رو دارن محيا شد . البته هنوز تو پائيزيم و بايد بگم کوهنوردی تو مناطق جنگلی توی اين فصل و ديدن نقاشيهای خدا با مداد رنگ هزار رنگش واقعا روح آدم رو تازه ميکنه .

پ.ن ::: تو کلانتری يه قفس ساخته بودن تقريبا  ۵/۱ متر در ۱ متر و توش ۶- ۵  نفر انداخته بودن ... اونها هم خيلی خوشحال داشتن اون داخل ميخنديدن !!!

پ.ن ::: دلم واسه سريالای ماه رمضون تنگ شده هر چند که به جای اينکه مرووج سنت ازدواج در بين جوونها باشه بيشتر ترويج کننده فرهنگ ازدواج سر پيری بود . او يک فرشته بود هم جالب بود ... مخصوصا حاج آقا که المنت داشت و تا شيطون رو ميديد المنتش روشن ميشد و دما سنج حاجی بالا ميرفت .

 شاد ٬ تن درست و پيروز باشيد .

حق نگهدار .



۱٢ آبان ۱۳۸٤ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ

ميلاد کژدم ! ! !

دو چهره است که همواره اين جهان دارد

يکی عيان و دگر چهره در نهان دار.

 

يکی هميشه به پيش نگاه ما پيداست.

که با تولّد ٬ مرگ ٬

که با طلوع٬ غروب٬

که با بهار بهشت آفرين ٬ خزان دارد .

 

يکی ٬ هميشه نهان است ٬ اگرچه٬ در همه جا

به هر چه در نگری ٬با تو داستان دارد !

نه با  تولّد ٬ مرگ٬

نه با طلوع ٬ غروب ٬

نه با بهار ٬ خزان ٬

که هر چه هست در او ٬ عمر جاودان دارد !

 

تو را به چهره پنهان اين جهان راه است

نه از فراز سپهر ٬

نه از دريچه ماه ٬

نه با کمان و کمند ٬

نه به درفش و سپاه !

همه وجودت از آن بی نشان ٬ نشان دارد

 

جهان چو گشت به يک چهره جلوه گر ز نخست

نگاه چاره گر چهره آفرين با تو است

 

نگاه تو است که رنگ دگر دهد به جهان

اگر دل بسپاری به ( مهر ورزيدن )

اگر که خو نکند ديده ات به ( بد ديدن )

 

اميد تو است که در خوار زار ٬ کوه ٬ کوير

اگر بخواهد  صد باغ ارغوان دراد

 

دل به نور محبت ٬ اگر بود روشن

تو را هميشه چو گل تازه و جوان دارد .

 

يک سال

يک سال بزرگتر

يک سال بزرگتر شدم

پروردگارا به من آن ده که به و مگذار مرا به که و مه .

خدايا سالها ميگذره و من لحظه به لحظه به تولد مجدد خودم نزديک ميشم .

دستم خاليه ولی کوله بارم پره ٬ پر از گناه ٬ پر از زشتی ٬ پر از نا شکری ٬ پر از توبه شکنی و دستهام خاليه و چيزی ندارم به پيشگاهت تقديم کنم  .

خدا يا به من چيزی رو بده که خير اخروی و دنيوی در اون هست و من رو به بزرگان و کوچکان وابسته و محتاج نکن .

خدا يا توی اين سالی که پيش رو دارم همت تلاش ٬ صبر تحمل سختی و کامرانی    رو به من عطا کن .

خدايا خودت ميدونی که بعضی وقتها روم نميشه وقتی باهات حرف ميزنم سرم رو بالا بگيرم ٬ خدايا کمک کن تا طوری گام بر دارم که همشه سرم رو در محضرت بالا بگيرم و ادعای بندگی کنم .

خدايا شکر ميکنم برای همه نعمات که در دنيا در اختيار من گذاشتی و در رزو ميلاد اين بنده حقيرت از درگاهت عبد بودن رو هديه ميخوام .

شُکر يا الله و يا رزاق و يا فتاح ...

شکر يا باسط اليدين بالعطّيه شکر يا باسط اليدين بالرّحمه .

 

                                   **************************************************

                 عيد سعيد فطر مبارک باد

 

 



٤ آبان ۱۳۸٤ | ٧:٢۸ ‎ق.ظ

شهر فرشتگان ...

شهر فرشتگان ...

فرشتگان  انتظار ...

فرشتگان خاموش ...

فرشتگان رفته از ياد ...

صاحبان اصلی بهشت ...

مادران ...

 همانطور که خداوند وعده کرده .

اما در اين بهشت از کوثر خبری نيست ٬ از شباب خبری نيست ٬ از کاخهای آسمانی اثری نيست .

 کمی تا خدا راه مانده است ... نميداندم چقدر تا خدا مانده است

اينجا شهر فرشتگان زمينی است . اينجا ته خط مادران دلسوزيست که با خنده کودکان خود خنديدند و با گريه آنها گريستند .

به پای شکوفه های زندگی خود همه چيز را گذاشتند ٬ عمر خود را ٬ جوانی خود را ٬ هستی خود را و ...

اينجا کهريزک است ٬ خانه سالمندان و معلولين کهريزک .

شهر فرشتگان رفته از ياد عزيزان .

*************************

وقتی پاتو ميذاری داخل دلت هوری ميريزه همه اون پيره زنهای دوست داشتنی با نگاهشون با تو به عمق خيال ميرن ٬ شبيه سازی ميکنن . تو رو به چشم پسرشون به چشک دخترشون ميبينن . لبخند از لبشون نمی افته .

يکی دعا ميکنه برات .( مادر عاقبت به خير بشی الهی )

اون يکی برات شعر ميخونه . ( کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور )

اون يکی داره از پسر شهيدش ميگه . ( حسينم رفت ... )

و و و و ... چقدر زيادن . آدم دوست داره پای قصه غصه هر کدوم ساعتها بشينه و بخنده و گريه کنه .

توی اين شهر تنها مادران دلسوزی نيستن که تنها موندن . پدرانی اونجا هستن که همه عمر تلاششون برای رفاه فرزند و همسر بوده و الان دست روزگار گذار اونها رو به اينجا انداخته . تو هر طبقه يه گروه خاصی هست . ميرسم به طبقه چهارم در آسانسور که باز ميشه چشم تو چشم ميشيم .... فک ميکردم برای ملاقات اومده .

ازم میپرسه دنبال کسی ميگردی ؟!؟ ميگم نه ... ميگه فکر کردم با دوستاتون اينجا کار داريد ... ميگم که شما دوست منی ٬ نيستی ؟ ميخنده ٬ميگه چرا هستم بيا بشين ... و برام از جوونيش ميگه از اون موقع که مثل من دانشجوی مکانيک بوده از اينکه شرکت داشته ٬ از اينکه ورشکست شده ٬ از اينکه پسراش از ايران رفتن ٬ از اينکه آرتروز گرفته و نتونسته راه بره ٬ از چرخش کج مدار روز گار بد کردار ميگه برام . لبخند ار لبش نمی افته ولی بغضش ديگه امونش نميده و سر باز ميکنه ...

توی اين شهر فرشتها فقط پدر و مادرا نيستن ٬ بچه ها هم هستن . جوونای هم سن و سال من و شمای که روزی ۱۰۰۰ بار نا شکری ميکنيم زير در گاه خدا . يکی رو ويلچر نشسته ٬ اون يکی عصای سفيد داره ٬ اون يکی از غمهای دنيای کثيف راحته و همش ميخنده . نتونستم داخل برم ...

يعنی روم نشد که بخوام پام رو داخل بذارم .

اونجا حرمت داشت اونجا به خود خدا قسم حرمت داشت .

روم نشد برم پيششون واستم . اونها خيلی با هوش تر از اونی بودن که من بتونم احساسم رو پشت نگاهم ازشون مخفی کنم . حس ترحم ٬ حس شرمندگی پيش خدا  که خدايا چقدر من نا شکرم تو به  من نعمتی رو عطا کردی که ارزشش با هيچ دستگاهی قابل محاسبه نيست و بعد من از اين نعمت چطور استفاده کردم ؟

جز با سر پيچی از فرامين تو ؟

جز اينکه اين سلامتی ابزاری شد برای گناه و ابزاری شد برای دوری از تو ؟

و اون نو جوان ويلچر دار ... نه اونی که عصای سفيد داره و با چشم دلش ميبينه کی و کجا خطا کردن ٬ خطاهای که من و تو با سلامتيمون مکرارا انجامشون ميديم .اونها دنيا رو به چشمی ماوراء چشم ما زمينی ها نگاه ميکنن ... اونها همه آسمونيه دلشون همه خالصه نيتشون همه پاکه قلبشون .

 اونها اهالی ديار بهشتند .

و بهشت بر شما گوارا باد .

 

مولی : ای فرزند آدم ٬ چون بينی خداوند سبحان نعمتهايش را پی در پی بر تو ميفرستد در حالی که نا فرمانی ميکنی از وی بر حذر باش.

 



٢٢ مهر ۱۳۸٤ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ

دين نه ؟

و اينگونه روايت کرده اند :

چون عمر و عاص در صفين ناتوان ماند قرآن بر نيزه کرد ٬نيزه بر سر گرفت و مسلمين را به کتاب خدا قسم داد .

گرگ در پوستين گوسفند جهيد .

کفر لباس حق بر تن کرد و حق را نا حق گردانيد .

عمر و عاص مرد ...

عمر و عاص مرد ولی سياست عمر و عاص نمرد .

ساليان متمادی اديان الهی پوستينی شد برای گرگ صفتان دنيوی تا در اين شکل و ظاهر فريبنده اکثريت يا اقليتی را تحت تاثير قرار داده به سمت و سويی بکشند که منا فعشان در آن جهت محقق ميشود.

ولی مردم چه ميشوند ؟

اعتقادات به کجا ميرود ؟

اديان الهی چه بلايی سرشان می آيد ؟

برای عمر و عاص و عمر و عاص صفتان و نوادگان عمر و عاص مهم نبود و نخواهد بود که دين جلوه اصلی خود را از دست ميدهد جمع کثيری از عوام از حق به باطل ميگروند و خوارجی در پی خوارج ديگر ايجاد ميشود . برای آنها تنها يک چيز مهم بوده و هست و آنهم منافع است منافع فرد و نه منافع جمع .

لحظه ای درنگ کن ...

علم !

چیزی که هيچ کس نميتواند منکر بر حق بودنش شود .

چيزی که هيچ کس نميتواند منکر سودمند بودنش شود.

علم به زندگانی ما روشنائی بخشيد ٬ ارتباطات مارا سهل الوصول کرد و امکانات رفاهی زندگی را روز به روز افزايش داد .

ولی گاهی اوقات به وسيله همين علم سودمند و توسط بزرگانی همانند نوبل ٬ديناميت و انشتين  بمب اتم ايجاد ميشود و ملتی را نابود ميکند !!!

علم بد است ؟!؟ ميتوان گفت به اين خاطر علم  سودمند نيست ؟!؟

چون گرگ در پوستين گوسفند رفت و من و توی عوام نتوانستيم تشخيص دهيم که باطن گوسفند گرگ است ٬ گوسفند گرگ صفت ميشود ؟

چون عمر و عاص قرآن بر نيزه کرد و امير المومنين را از خلافت بر کنار کرد قرآن بر حق نيست ؟

علی بايد با قرآن ستيز ميکرد و يا از قرآن ميگريزيد که چرا او را از خلافت بر کنار کرد ؟

نه!

علی٬ اين اقيانوس استوار ٬ اين شجاع مرد تاريخ بشريت خيلی عميق تر از عوام ميديد و قضاوت ميکرد .

مشکل امروز جامعه ما اينست !

قرآن بر نيزه کردند و نوادگان  عمر و عاص بر تخت خلافت تکيه زدند و حکمرانی کردند .

و مرد دين را از افراد و اشخاص و القاب برداشت کردند به جای اينکه بروند و دين را بر حق بشناسند . و خاک بر سر من و تويی که اسلام را به فرد بشناسيم نه به حق !

ما اگر طالب دين بوديم علی را اين قرآن ناطق را در تاريخ مرور ميکرديم .

مسلمين صدر اسلام را ميشناختيم و اسلام را با آنها محک ميزديم نه با عمرو عاصيان قرن ۲۱ .

و اگر کسی اسلام را به درستی شناخت محال است کوچکترين خللی در اعتقاداتش رخ دهد .

و اين داستان هميشگی تاريخ بوده .

عمر و عاص و يارانش بودند و هستند .

خوارج بودند و هستند .

و شيعه علی بود و هست و خواهد بود .



۱۳ مهر ۱۳۸٤ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ

شهر رمضان ...

                                                   همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

                                                     همه ساله در ره حج سفر حجاز کردن

                                                      شب جمعه ها نخفتن بخدا راز کردن

                                                        ز مقام بی نيازش طلب نياز کردن

                                                      بمساجد و معابد همه اعتکاف بستن

                                                       زمباهی و مناهی همه احتراز جستن

                                                         بخدا قسم به نزدش اثر آنقدر ندارد

                                                       که بروی مستمندی در بسته باز کردن

بله ...

به خدا قسم به نزدش اثر انقدر ندارد که بروی مستمندی در بسته باز کردن .

و چقدر زيباست لبخندی که از سر شوق و از ته دل بر لب می شينه و دل يه همنوع رو شاد ميکنه و روحش رو آرامش ميبخشه و چقدر زيباست اون دعايی خيری که بدرقه راهت ميشه . هيچ عبادتی بالا تر از شاد کردن دل خلق خدا نيست .

ماه ضيافت ٬ ماه ميهمانی خداوند آمد.

ماهی که فلسفه وجوديش برای درک غنی از نيازمند و سير از گرسنه است ولی چقدر اين هدف محقق ميشه ؟

متاسفم از اينکه اکثر ما انسانها خاصه ايرانيها که در موردشون عين اليقين دارم جايگاه همه چيز رو با هم عوض ميکنيم .محرم ميشه حسين پارتی ٬ نيمه شعبان ميشه مهدی پارتی ٬ ماه رمضون موقعيتی ميشه برای مهمونی دادن و سفره هفتاد رنگ انداختن و فخر فروختن ٬ ليالی قدر ميشن بهانه ای برای شب تا صبح تو کوچه و خيابون بودن و خوش گذروندن .

ولی مستمندا چی ميشن ؟ فقيرا کجا ميرن ؟ فلسفه درک غنی از نيازمند چی ميشه ؟

و همه با يک نگاه کلی و اينکه خدايا شکرت که لااقل من يه نونی ميخورم و مثل اونا درمانده نيستم از کنار قضيه ميگذريم . ! .

از قديم گفته شده که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است .اميد وارم ما کمی بيشتر با فلسفه اصلی مراسم و مناسک دينيمون خو بگيريم علی الخصوص کمک به ضعفا در جامعه برای دور نشدن اقشار از هم ديگه ٬ اتفاقی که به عينه در کشور ما بوجود اومده وداره رشد ميکنه و هميشه دين خودمون رو اين عالی ترين و برجسته ترين دين الهی از ديد بزرگانی مثل علامه طباطبائی ٬ شيخ صدوق ٬ناصر خسرو قباديانی ٬ دکتر شريعتی ٬ دکتر الهی قمشه ای و ... دست کم نگيريم .

حضرت امير امومنين عليه السلام فرمود چه بسا روزه داری که بهره نيست او را از روزه بغير از تشنگی و گرسنگی و چه بسيار عبادت کننده که نيست او را بهره از عبادت بغير تعب ای خوشا خواب زيرکان که بهتر از بيداری و عبادت احمقان است و خوشا افطار کردن زيرکان که بهتر از روزه داشتن بيخردان است .

با همه  اين تفاصير ماه مبارک رمضان رو به همه تبريک ميگم و اميد وارم برای روزه داران پر برکت ( معنوی ) باشه و برای روزه خواران هم پر برکت باشه ( مادی ) آخه بالاخره روزه خواران عزيز سحر ميخورن با خانواده ٬ صبحانه هم که اگه نباشه نميشه ٬ يه نهار بخور نميرم در حد ترکيدن ميخورن ٬ افطار هم که اگه نخورن ديگران ناراحت مشن و بالاخره يه لقمه غذا هم واس شام تو رگ ميزنن ... خلاصه اين ماه بر همه مبارک باد .

پ . ن ::‌ هفته پيش ميخواستم !!! آپ کنم که به دليل ثبت نام و انتخاب واحد و اين مسائل نه از لحاظ فکری آزاد بودم و نه از لحلظ جسمی . فقط ۲ تا آخر هفته خوب داشتم .هفته پيش پنچ شنبه شب رو در دل طبيعت خوابيدم در کوه های تالون از توابع امام زاده داود٬ هيج وقت آسمون و ستاره ها رو در شب به اون زيبايی نديده بودم ... ميشد خدا رو درون اونهمه ستاره که نشونه يک قدرت لا يتناهی بود مشاهده کرد . روز جمعه اش به آبشار زيبای سنگان رفتم که متاسفانه به دليل کمی وقت فرصت رفتن به قله پهنه حصار در کوه سنگان حاصل نشد .

پ . ن ::‌ جمعه اين هفته هم جای همه دوستان خالی در جنگلهای زيبای مازنداران در منطقه ای به نام هريجان که از فرعيهای جاده چالوس بود رفتيم . فوق العاده يبا و البته کمی خطر ناک که واقعا به خطرش می ارزيد و همين سختی راه منطقه رو بکر نگه داشته بود و کمتر کسی تونسته بود وارد منطقه بشه و کاملا يافت خودش رو حفظ کرده بود . بعد از نا هار مه همه جا رو گرفت ... فوق العاده زيبا بود .

پ . ن :: خيلی برای شير کردن عکسها تلاش کردم ولی نه خودم نه دوستان موفق نشيديم اگر از دوستان کسی هست که به جز سايت Share Mation سايت ديگه ای رو برای آپلود کردن عکس ميشناسه لطفا لينکش رو در کامنت بذاره تا در اسرع وقت عکسها رو شير کنم و به دوستان هديه کنم .

هميشه شاد ٬ هميشه پيروز باشد .

دلتون شاد و لبتون خندون در پناه ايزد منان .



۳٠ شهریور ۱۳۸٤ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ

همه کوهنورديم ؟‌ ! ؟

هر کسی از زندگی به تناسب موقعيتی مکانی و زمانی که داره برای خودش از دنيا و زندگی دنيوی يه شبيه سازی انجام ميده .

اونی که کشاورزه دنيا رو به مزرعه تشبيه ميکنه . ميای شخم ميزنی ٬دونه می پاشی ٬آب ميدی٬ هرس ميکنی  و وقتی که زمانش رسيد درو ميکنی حالا چی درو ميکنی به همت خودت بستگی داره .

فردی که استاد دانشگاه هست دنيا رو به چشم دانشگاه ميبينه که البته خوشبختانه يا متاسفانه  بدون کنکور واردش ميشی . ميای انتخاب رشته ميکنی ٬ واحد ميگيری ٬ درس ميخونی و  يا فارغ التحصيل ميشی يا اينکه موفق نميشی مدرکت رو بگيری.

از ديد کسايی که اهل ورزش هستش خصوصا کوه نوردی ٬ زندگی شباهت زيادی به اين ورزش داره خصوصا جاهايی که عزم آدمی برای رسيدن به هدف خاصی جزم ميشه .اول قله ای رو که ميخوای فتح کنی شناسايی ميکنی با توجه به فصل صعود و موقعيت جغرافيايی منطقه وسايل مورد نياز رو تهيه ميکنی ٬ از هفته ها قبل با توجه به بلندی قله و سختی کار و متناسب با نوع صعود تمرين ميکنی و بعد از اينکه اعتماد به نفس برای صعود رو به دست آوردی خودت رو به منطقه مورد نظر ميرسونی .

اينها همه مقدمات کار هست و تازه اومدی تا  درسی رو که خوندی در امتحان پس بدی .برنامه های صعود معمولا چند مرحله ای انجام ميشه بعد از ارتغاع ۲۵۰۰ متر که Base Camp اسمش رو ميذارن به طور متوسط در هر ۱۰۰۰ متر يه پناهگاه هست برای استراحت موقت .

از کمپ اصلی به سمت قله حرکت ميکنی کم کم فشار هوا کم ميشه دما پائين مياد و سرعت باد بالا ميره معمولا همه چيز خوب پيش ميره تا جايی که بهش ميگن زيره قله يعنی تقريبا در يک ساعتی قله ... هفت ٬هشت ساعت تلاش حساب شده با اعتماد به نفس بالا آدم رو تا نزديکی قله ميبره ولی در زير قله يکدفعه فشار هوا ٬ کاهش دما٬ باد شديد ٬ خستگی راه و معمولا سختی راه به خاطر شيب زياد نزديک قله همه و همه به آدم حمله ميکنه . يکدفعه با موجی از مشکلات روبرو ميشی ٬ تصميم گيری برات مشکل ميشه بعضی ها به قول دوستان کم ميارن و اون همه زحمت و تمرين رو خراب ميکنن و برميگردن ولی اونايی که اعتماد به نفس بالا دارن و خودشون رو باور دارن با همه اون مشکلات ميجنگن کوه رو زير پا ميذارن و روی قله می ايستن و به خودشون افتخار ميکنن .

اين مسئله در زندگی ما نمود عينی داره .من خودم اينجور تعبير ميکنم که آدم تو زندگی بارها و بارها برای رسيدن به اهدافش درست مثل صعود به يه قله تمرين و تلاش ميکنه و هر مرتبه اين هدف بزرگ تر ميشه٬ تا بالاخره اگه راهش رو درست رفته باشه بلند ترين قله زندگی رو فتح ميکنه .

توی اين راه مشکلات زياده خيلی زياد . اين روزا ميبينم که همه دارن مينالن هر کسی به نوعی دغدغه ای داره متناسب با موقعيت اجتماعی و نوع زندگيش. کمتر کسی رو ميبينم که با عينک خوشبينی به زندگی نگاه کنه ٬ از مرگ اطرافيان ناراحت نشه از بودن مشکلات غصه نخوره و برای آينده با ديد روشن تلاش کنه . و بيشتر دليلش رو در اين ميدونم که روح اعتماد به نفس و ايمان در ما داره کم رنگ ميشه اگه ما ايمان داشته باشيم که کسی که ميميره ٬ دوباره متولد ميشه و به جايی قطعا بهتر از کره زمين ميره ديگه براش ناراحت نيستيم ٬ اگه ما باور داشته باشيم که مشکلات زندگی برای آب ديده کردن روح ما هستن نه برای نابودی ما ديگه اينهمه غصه نميخوريم .وقتی ۱۳ سالم بود پدرم فوت کرد ۴۳ داشت٬ محبوب بود٬ همه دوستش داشتن ٬ اونموقع خيلی قدرت تشخيص نداشتم با اينکه خيلی ناراحت بودم. بعدها که بزرگتر شدم کمتر ناراحت ميشدم از اينکه پدرم رو از دست دادم بخاطر اينکه ميديدم مشکلات نبود پدر از من مرد کوچيکی ساخته که اگه پدرم در قيد حيات بود و من همون تهته غاری خونه بودم  محال بود اينهمه در برابر زندگی مقاوم بشم . 

هميشه با اين ديد با قضيه بر خورد کردم . من اين قضيه رو صرف اين گفتم که اگه آدم هميشه با عينک خوش بينی و البته نه خوش باوری به زندگی نگاه کنه ديدش ۱۸۰ درجه نسبت به مسائل دورو برش تغيير ميکنه .

اگه ايمان داشته باشی که اگر کوهی از مشکلات يکدفعه روی سرت خراب بشه همه برای ساختن تو اومده٬ همه برای امتحان تو اومده٬ همه برای آزمايش تو  اومده و هميشه يک نفر هست که دورا دور مثل يه پدر دلسوز مراقب تو هست و به وقتش کمکت ميکنه برخورد با اون مشکلات چندين برابر برات آسون تر ميشه .ميدونی محبت خدا نسبت به بنده از محبت مادر به فرزند بيشتره ولی حتی يه مادر عاقل وقتی بچه اش زمين ميخوره دستش رو نميگيره و ميذاره خودش از زمين بلند بشه تا راه و رسم بزرگ شدن رو ياد بگيره .

اميدوارم همه ما که توی زندگی راه طولانی رو پيش رو داريم با ايمان و اعتماد به نفس بر مشکلات چيره بشيم و بر قله افتخار بايستيم .( آمين يا رب العالمين )



۱٤ شهریور ۱۳۸٤ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ

اينست خدای من ! ! !

يک هفته گذشته ...

با مسجد نبی و بقيع وداع کردی

مسجد نبی ٬مدرن ترين مسجد مسلمانان جهان با چتر های تا شو ٬ سقفهای متحرک ٬ستونهای مرمر ٬ بيت الزهرا (س) ٬ ستون توبه ٬ ستون حنانه (۱) ٬ ستون سرير ٬محراب و ...

درست در ده٬ بيست قدمی اين مدرن ترين مسجد بقيع و چهار معصوم ...

تله خاکی ساده ٬ سنگهای تيره و دنيايی مجزا از دنيای مادی ٬ دنيايی که برای کسايی که پتانسيل پرواز رو دارن يکی از سکوهای پرتاب بسيار خوبه .

يک هفته گذشته  ...

با مسجد و نبی و بقيع وداع کردی

در راه مسجد شجره برای گفتن لبیک هستی

مسجد سفيد با درختان نخل بلند و جايی برای غسل کردن با بيش از ۲۰۰ دوش آب ...

ميقات اينجاست ٬ جايی برای شستن جسم و در اصل روح ٬ جايی برای پوشيدن لباس احرام و کفن جسم و جايی برای نه گفتن به همه ماديات و دنياها و قدرتها و بله گفتن به الله بله گفتن برای بندگی برای دفن کردن خود در خود ...

از شجره به سمت مکه ٬ بيت الله الحرام حرکت ميکنيم .

اينجا مساجد همه سفيداست ولی بيت الله الحرام ديوار های بلند با سنگهای خاکستری دارد ... فضا عجيب است اينجا ٬ روح انسان پنداری فی مابين آسمان و زمين  با ملائکه عجين است اينجا و اينجا نقطه اصلی پرتاب است .

همه جمع ميشوند لبيک گو به سمت باب السلام حرکت ميکنند ...

بابی که در اواسط راه صفا و مروه گشوده ميشود ...

بابی که حضرت نبی محمد مصطفی (ص ) بتها را در آنجا دفن کرد و هر کس برای اولين بار وارد خانه خدا ميشود آن شرک را زير پا ميگذارد و حق را بر سر مينهد ...

( اينجاش با زبون دل ميخوام بگم ... )

سرت رو زير ميندازی ٬ خيلی از انجام اعمال هراس داری ٬ در محضر خدايی ٬ داره نگات ميکنه ٬ همش ميترسی خطا کنی ... ولی از همه اينها بزرگتر دغدغه آرزو هستش ... ميگن وقتی چشمت واسه باره اول به کعبه ميوفته هر آرزويی بکنی بر آورده ميشه ... اونجا کسی فکر خونه و ماشين و ويلا نبود ... شنيده بودم که امام حسین در موسم حج از خدا ٬ خود خدا رو ميخواسته ... و چه خواسته بزرگی ...

سرت رو ميندازی زير که چشمت بی هوا به کعبه نيوفته ... از وسط صفا و مروه رد شدی ٬ سرت پائينه ٬ از بين ستونها رد ميشی ٬ سرت پائينه ٬ و يک دفعه روحانی کاروان ميگه سرت رو بيار بالا و بعد  ...

يه دفعه با زمين يکی ميشی صدای برخورد سرت رو با زمين ميشنوی و  بعد صدای هق هق و  گريه انگار همه کوله بارشون پره از گناه و دستشون خالی انگار همه ميخوان که خودش آبرو داری کنه و روشون رو زمين نزنه ... تصوير درب خانه ملکه ذهنته ٬ تصوير کعبه لحظه ای از ذهنت بيرون نميره و دلت نمياد سر از سجده برداری انگار افتادی رو يه صندوق پر از جواهر و هر چی ميبری تموم نميشه و طمع بيشتر بردن داری ... سرت رو که بالا مياری حس ميکنی تو اونی نيستی که بودی ... حس ميکنی ميزبان دستت رو گرفته و سلامت رو عليک گفته و انجاست که درک ميکنی خدا از رگ گردنت بهت نزديک تره ٬ نزديک تر از نزديک ...



٢٤ امرداد ۱۳۸٤ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ

اينست خدای تو ...

شگفتا !

کعبه٬ در قسمت غرب٬ضميمه ای دارد که شکل آن را تغيير داده است .

بدان جهت داده است .

ديواره کوتاهی٬هلالی شکل٬رو به کعبه .

نامش؟

حجر اسماعيل !

يعنی: دامن!

و راستی به شکل يک دامن است ٬دامن پيراهن٬پيراهن يک زن !

آری٬

يک زن حبشی٬

يک کنيز!

کنيزی سياه پوست٬

کنيز يک زن!

کنيزی آن چنان بی فخر ٬که زنی او را برای همبستری شويش ٬ انتخاب کرده است٬

يعنی ارزش آن را که هووی او تلقی شود٬ نخواهد يافت .

وشويش ٬ تنها برای آن که از او فرزندی بگيرد٬ با وی همبستر شده است .

زنی که در نظامهای بشری٬ از هر فخری عاری بود.

و اکنون ٬ خدا٬ رمز دامان پيرهن او را ٬ به رمز وجود خويش پيوسته است٬اين دامان پيراهن هاجر است!

دامانی که اسماعيل را پرورده است ٬

اين خانه ٬خانه هاجر است٬

هاجر در همين جا٬ نزديک پايه سوم کعبه ٬ دفن است.

شگفتا ٬هيچکس را ـ حتی پيامبر را ـ نبايد در مسجد دفن کرد .

و اين جا٬ خانه خدا ٬ ديوار به ديوار خانه يک کنيز ؟!

و خانه خدا٬ مدفن يک مادر ...

خدای توحيد بر عرش جلال کبريايی خويش٬ تنها نشسته است٬همه کائنات را به ماسوی خويش رانده است٬ درماورای هر چه هست٬تنها است و در ملکوت خدايی اش يگانه است .

اما... انگار که از ميان همه آفريده های خويش ٬ در اين لايتناهی آفرينش٬ يکی را برگزيده است٬ شريف ترين آفريده اش٬ انسان را .

و از  آن ميان : زن را٬

و از آن ميان : زن سياه پوست را٬

و از آن ميان : زن سياه پوست کنيز را٬

و از آن ميان :کنيز سياه يک زن را !

ـ ذليل ترين آفريده اش را !

و او را در کنار خويش نشانده است٬

او را در خانه خويش جا داده است٬ و يا٬

خدا٬ خود٬ به خانه او آمده است٬

همسايه او شده است٬

همخانه او شده است٬

و اکنون در زير سقف اين خانه ٬ دوتا !

يکی: خدا٬

و ديگری :هاجر!

در ملت توحيد٬ سرباز گمنان را اين چنين انتخاب کرده اند !!!

                                                                                        (( دکتر علی شريعتی ))

                                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ    

پ.ن : دوستان برای همه شما آرزوی تنی سالم و سربلندی و پيروزی رو دارم . حق نگهدار همه شما .

پ.ن : ميدونم که اگه بودی الان بهم خيلی افتخار ميکردی ٬ همونطور که هنوز من به تو افتخار  ميکنم ... روزت که برسه من اونجام و به يادتم ... دلم برات تنگ شده . دوستت دارم .



۱٧ امرداد ۱۳۸٤ | ٦:٠۱ ‎ق.ظ

خدايان الموت !!!

درّه الموت

قلعه شيخ حسن صباح ...

قلعه شيخ حسن صباح در درّه الموت ...

در منطقه ای واقع در ۸۵ کيلومتری شهر قزوين به نام درّه الموت قلعه ای وجود داره درست در دل کوه و در قله کوه معروف به قلعه شيخ حسن صباح که يکی از آثار باستانی ايران کهن می باشه که به وضوح تمدن و فرهنگ غنی ايران رو با رموزش نمايش ميده .

پنجشنبه عصر ...

در تدارک جمعه و مردد برای انتخاب جا ؟!؟ حسین خواسته که باهشون به درّه الموت برم ٬ رضا و محمود و بقيه دوستان به ای گل در فشم ميرن و سيد احمد راهيه يوشه بلده در جاده چالوس هست و من ...

جمعه صبح ...

خودم رو به حسین و دوستانش که بعضا فاميلهای نامزدش هستند ميرسونم ... برنامه بيشتر جنبه تفريحی داره تا کوه نوردی ... ساعت ۶ از تهران حرکت ميکنيم .

دشتهای وسيع طلايی ... کوه های سرخ رس ... بوته های تمشک کنار جاده ... و وقتی به يک روستا ميرسيم سرسبزی به قدری زياد ميشه که انگار درست در وسط جنگلهای گلستان هستی ... بعد از ۴ ساعت و اندی به دژ تاريخی حسن صباح ميرسيم .

هر چند اين قلعه در سال ۲۴۶ ه.ق توسط ممالک شمال ايران ايجاد ميشه ولی حسن صباح حکومت خودش رو در اين دژ پايه گذاری و مذهب اسماعيليه ( ۷ امامی) رو در اون منطقه ترويج ميکنه .

اين قلعه که گفته ميشه در حدود ۱۰۰۰۰ نفر در اون اسکان داشته اند شامل ۳ طبقه رويی و طبقات زيرين بوده است . ديواره های کنار قلعه که ديواره طبيعی کوه هستند بسيار بر افراشته و غيز قابل نفوذ ميباشند و در جاهايی که امکان نفوذ وجود داشته با آهک پخته شده و ساروج ( سيمان و زرده تخم مرغ) راه نفوذ از بين رفته .

اين قلعه دارای راههای زير زمينی است که هنوز موفق به کشف آن نشده اند و تنها توانسته اند طبقه فوقانی را مرمت کنند . در انتهای قلعه شکافی با طول ۳ متر عرض ۲متر و ارتفاع ۴.۵ متر توجه من رو جلب ميکنه که در شيبی که هم اکنون غير قابل دسترسی است قرار دارد و در سابقا توسط پله هايی که در اثر فرسايش از بين رفته اند از آن آب برميداشتند . اين شکاف که گفته ميشه در تمام فصول دارای آب بوده و هست نقش آب انبار دژ رو داشته و توسطه لوله های سفالين از چشمه های موجود در کوههای مجاور تامين ميشده .

بی شک تا به امرزو بسياری از رموز اين قلعه فاش نشده ولی ميتوان فهميد که ايرانيان که بوده اند و چه کرده اند . حسن صباح در سن ۶۰ سالگی حکومت خود را در اين قلعه بنا و پس از ۳۰ سال به مرگ طبيعی ميميرد . حسن صباح پيروان خاصی با نام فدائی داشته که اين افراد وظايفی از قبيل ترور و حمل نامه های محرمانه را داشتند و برای اطمينان خاطر از اينکه آنها تحت تاثير هوای نفس رموز قلعه رو بازگو نکنند به دستور حسن صباح و به خواسته خودشان خواجه شده و لقب فدائی ميگرفتند .

پس از حسن صباح جانشينانش با عنوان خدايان الموت در اين دره حکمرانی کرده و راه او را ادامه دادند و سر انجام در زمان حمله مغول خداوند وقت الموت بی هيچ در گيری تسليم هلاکوخان مغول شده و قلعه با خاک يکسان ميگردد ...

 

پ.ن : گرفته شده از  یکی از برجهای ديدبانی ( م. آزاد ) . زحمت Share کردندش رو خزان غزيز کشيده .

پ.ن : در اون منطقه درياچه ای وجود داره به نام Ovan که از رسته درياچه هايی مثل گهر و درياچه ولشت خود جوش بوده و بسيار زيباست و حتما توصيه ميکنم اگر مقدور بود به همراه خانواده يک روز به اونجا يیبريد .

پ .ن : از همه دوستان خوبم که در پست قبل من رو شرمنده کردن ممنونم و اميدوارم بتونم تلافی اينهمه خوبی رو بکنم و برای تک تک شما عزيزان آرزوی سفر به خانه معبود رو دارم . راستش نميدونم وقتی برسم اونجا اسم خاصی تو نظرم مياد يا نه ولی قول ميدم برای مستجاب شدن دعاهای تک تک دوستان خوبم و سربلندی و کامرانی همتون ۷ دور طواف در روزی غير از روز محرم شدن خودم بجا بيارم . اميد وارم که مقبول درگاه حق تعالی قرار بگيره .